فعلاً اوضاع گل و بلبلیه!
می بینید که!
راستی یه نکته جالب، آندیا کوچولو هانا رو مامان صدا می زنه!
راستی وبلاگ آندیاجان با نام " آندیا ، شاهزاده قصه ها" هم راه اندازی شده.
راستی کسی پیشنهاد مناسب برای دیدن انیمیشن های جدید نداره؟ هانا ظرف ده روز گذشته شونصدبار "آرتور" رو دیده و حالا من همه رو به چشم آدم کوچولوهای بدجنسی می بینم که زمرد سرخ را غصب کردند!











مامان من از امروز صبح عصبانیم!!!![]()
من با یه نگاه و البته حسی سرشار از سوال و تعجب پرسیدم مامانی چرا؟
هانا هم رو به من کرد و گفتش:آخه من به بچه ها گفتم بیاین کلاسمون پیش من بشینید نیومدند منم عصبانیم!
هر چی اصرار کردم که بچه ها کیا بودند که به حرف دختر من گوش ندادند و کلاس و مربی خودشونو ول نکردند ونیومودند بغل دست دخترم تو کلاسی دیگه بشینن نگفت که نگفت ولی احتمال زیاد ازبچه های پارسالی بودن چون کلاس سال گذشته ای شون خیلی باهم جور بودن و هر چی شیطنت بود از هم یاد گرفتند ولی امسال همه رو به رسم هر سال بین کلاس های مختلف پخش کردند ولی هنوز که هنوزه هر وقت همدیگر رو میبینن حتما یه لاو
هم که شده برای هم می ترکونن
خلاصه (به قول خودش) : توی سرویس با همون عصبانیتش به حرفهای عرفان که بغل خالش کنار دست مانشسته بود خوب گوش داده بود .
عرفان ۴ ساله که می خواست در آینده آتش نشان بشه کلی حرف زد از تره بار و خریدماهی و اینکه چند وقت پیش تب داشته ونیومده مهد و خونه استراحت کرده و شیر می خوره تا بزرگ شه و مث باباش قد بلند شه و ............
وقتی پیاده شدیم هانا ازم پرسید مامان آتش نشان چیه ؟
منم براش توضیح دادم که این چنین و آنچنان
هانا هم گفت مامان منم میخوام آتش نشان بشم منم که اصرارکه نه مامان جان دختر خوشگل من خانم دکترمیشه خلاصه هانا کوتاه نیومد و من مجبور شدم به تصمیم دخترم احترام بذارم چون دخترم میگفت مامان می خوام آتش نشان بشم تا برم اون بالا آتیش رو خاموش کنم بعد همه برام دست بزنن
ای خدا این دختر ناز و خوشگلمو به تو سپردم نگهدارش باش![]()
کتری آب جوشم
گل و گل و گل می دوشم/ قل و قل و قل می جوشم
وختی که داک داکم / وقتی که داغ داغم
هیشوخت نیای سراغم
این کار کار مامانه
مامان چه مهربونه
من که معلوم بود به خاطر ذوق زدگی برای این مصرع آخری لپام گل انداخته با حسی آمیخته با تشکر از این لطف دخملم به هانایم نگاه کردم![]()
![]()
![]()
هاناهم از روی شیطنت برای اینکه یه تی پا به ذوق شکفته مامانی بندازه با یه نگاه سرشار از جدیت بهم گفت: باتوکه نبودم با بابای مهربونمم .... بابا چه مهربونه !!!!!!!!!!!!!![]()
من:![]()
![]()
![]()
هرچند بعد از چند لحظه اومد برای عرض دلداری منو بوسید ![]()
![]()
و برام شعرو تکرار کرد!!! ولی خب دخملیم حرفشو زده بود .![]()
(مامان فدای صداقتت که مث خودم حرف تو دلت نمی مونه به قول یارو گفتنی آلو تو دهنت خیس نمی مونه )![]()
![]()
![]()

امروز سی دی " آدم کوچولوها" رو برای هانا جان گذاشتم و خودم رفتم به کارام برسم یکدفعه دیدم صدای گریه هانا میاد.وقتی با عجله رفتم سراغش دیدم داره مث ابرای بهار اشک می ریزه و می گه آدم بزرگه کوچولوهارو خورد!!!
اما همین که شب شد و موقع خواب ، داد و بیداد هانا شروع شد. فکر می کنید حرفش چی بود. با گریه می گفت :"بریم کرج،خونه خودمون بخوابیم"!!





















ایشالا فردا پس از مراسم تولد همه عکس ها رو می ذاریم. نمی دونید هانا چه قشقرقی راه انداخته. حسابی لحظه شماری می کنه برای برگزاری مراسم تولد.