تبليغاتX
...
باز هم دخترخاله ها

فعلاً اوضاع گل و بلبلیه!

می بینید که!

راستی یه نکته جالب، آندیا کوچولو هانا رو مامان صدا می زنه!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:8  توسط هانا کوچولو  | 

بی بی وب نیوز!
http://www.andia87.blogfa.com/راستی وبلاگ آندیاجان با نام " آندیا ، شاهزاده قصه ها" هم راه اندازی شده.
آندیا کوچولو دخترخاله هانا است و اینطوری که والدین ایشان مدعی هستند آندیا"شاهزاده کوچکی است که دنیای بزرگی دارد"!
البته برای اینکه بازار کل کل هم گرم باشد خدمت ایشان عرض می کنیم که
دست آخر همه شاهزاده ها زمینی هستند ولی برای دیدن بعضی از فرشته ها چاره ای جز اینکه در کهکشان ها دنبال آنها بگردید ندارید!
از شوخی گذشته آندیا کوچولو یه دنیا محبته، اگه خواستید سری هم به کلبه اینترنتی این شاهزاده کوچیک بزنید .این هم نشانی:
http://www.andia87.blogfa.com

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:0  توسط هانا کوچولو  | 

دخترخاله ها

Image and video hosting by TinyPic



این هم تصویری از هانا و آندیا / البته عکس رو از وبلاگ آنی کوچولو قرض گرفتم


2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:39  توسط هانا کوچولو  | 

تعویض اجباری
از هفته قبل هرکاری می کردیم صفحه کامنت ها باز نمی شد. بالاخره بعد از پرس و جو معلوم شد به خاطر تغییرات بلاگفا اختلالاتی در بعضی قالب ها پیش آمده است. به هر حال به ناچار مجبور شدیم از قالب قبلی خداحافظی کنیم!

راستی کسی پیشنهاد مناسب برای دیدن انیمیشن های جدید نداره؟ هانا ظرف ده روز گذشته شونصدبار "آرتور" رو دیده و حالا من  همه رو به چشم آدم کوچولوهای بدجنسی می بینم که زمرد سرخ را غصب کردند!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:47  توسط هانا کوچولو  | 

عصبانیت هانای آتش نشان!
امروز عصر وقتی رفتم سراغ هانای تا از مهد بیارمش مث همیشه طرفم دوید و بعد از سلام و روبوسی وقتی جویای حال گلم شدم دیدم اخماش تو هم رفت و گفت:

مامان من از امروز صبح عصبانیم!!!

من با یه نگاه و البته حسی سرشار از سوال و تعجب پرسیدم مامانی چرا؟

هانا هم رو به من کرد و گفتش:آخه من به بچه ها گفتم بیاین کلاسمون پیش من بشینید نیومدند منم عصبانیم!

هر چی اصرار کردم که بچه ها کیا بودند که به حرف دختر من گوش ندادند و کلاس و مربی خودشونو ول نکردند ونیومودند بغل دست دخترم تو کلاسی دیگه بشینن نگفت که نگفت ولی احتمال زیاد ازبچه های پارسالی بودن چون کلاس سال گذشته ای شون خیلی باهم جور بودن و هر چی شیطنت بود از هم یاد گرفتند ولی امسال همه رو به رسم هر سال بین کلاس های مختلف پخش کردند ولی هنوز که هنوزه هر وقت همدیگر رو میبینن حتما  یه لاو هم که شده برای هم می ترکونن

خلاصه (به قول خودش) : توی سرویس با همون عصبانیتش به حرفهای عرفان که بغل خالش کنار دست مانشسته بود خوب گوش داده بود .

عرفان ۴ ساله که می خواست در آینده آتش نشان بشه کلی حرف زد از تره بار و خریدماهی و اینکه چند وقت پیش تب داشته ونیومده مهد و خونه استراحت کرده و شیر می خوره تا بزرگ شه و مث باباش قد بلند شه و ............

وقتی پیاده شدیم هانا ازم پرسید مامان آتش نشان چیه ؟

منم براش توضیح دادم که این چنین و آنچنان

هانا هم گفت مامان منم میخوام آتش نشان بشم منم که اصرارکه نه مامان جان دختر خوشگل من خانم دکترمیشه خلاصه هانا کوتاه نیومد و  من مجبور شدم به تصمیم دخترم احترام بذارم چون دخترم میگفت مامان می خوام آتش نشان بشم تا برم اون بالا آتیش رو خاموش کنم بعد همه برام دست بزنن

ای خدا این دختر ناز و خوشگلمو به تو سپردم نگهدارش باش

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:12  توسط هانا کوچولو  | 

شعر گفتن هانای من

کتری آب جوشم

گل و گل و گل می دوشم/ قل و قل و قل می جوشم

وختی که داک داکم / وقتی که داغ داغم

هیشوخت نیای سراغم

این کار کار مامانه

مامان چه مهربونه

من که معلوم بود به خاطر ذوق زدگی برای این مصرع آخری لپام گل انداخته با حسی آمیخته با تشکر از این لطف دخملم به هانایم نگاه کردم

هاناهم از روی شیطنت برای اینکه یه تی پا به ذوق شکفته مامانی بندازه با یه نگاه سرشار از جدیت بهم گفت: باتوکه نبودم با بابای مهربونمم .... بابا چه مهربونه !!!!!!!!!!!!!

من:

 هرچند بعد از چند لحظه اومد برای عرض دلداری منو بوسید و برام شعرو تکرار کرد!!! ولی خب دخملیم حرفشو زده بود .(مامان فدای صداقتت که مث خودم حرف تو دلت نمی مونه به قول یارو گفتنی آلو تو دهنت خیس نمی مونه )

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:34  توسط هانا کوچولو  | 

از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران!
امروز سی دی " آدم کوچولوها" رو برای هانا جان گذاشتم و خودم رفتم به کارام برسم یکدفعه دیدم صدای گریه هانا میاد.وقتی با عجله رفتم سراغش دیدم داره مث ابرای بهار اشک می ریزه و می گه آدم بزرگه کوچولوهارو خورد!!!
طفلکی بدجوری تو نخ قصه رفته بود و از اتفاقی که برای آدم کوچولو افتاده بود نگران شده و زار زار گریه می کرد!!
قربون این دل مهربونت برم عزیز دلم که اینقدر دل کوچیک و با صفایی داری!
باباش هم ناراحت شده بود و می گفت هیچ وقت این بچه نباید به تنهایی سی دی ببینه. البته یه نکته هم تو این دلسوزی هست و اون اینکه آقای پدر خودش حسابی کاتون دوست داره و به این بهانه میخواد هیچ برنامه ای رو از دست نده!
2 نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:1  توسط هانا کوچولو  | 

اسباب کشی



چند وقت پیش بعد از چند سال زندگی در کرج به تهران اسباب کشی کردیم.
در روز اول هانا منزل جدید را که دید فریاد زد:" هی ی ی ی خونه جدید!"
بعد از پنجره که کوچه را دید باز فریاد زد:" هی ی ی ی کوچه جدید!"
وسایل  اتاق خودش هم که چیده شد باز فریاد زد:"هورااااا اتاق جدید!"

اما همین که شب شد و موقع خواب ،  داد و بیداد هانا شروع شد. فکر می کنید حرفش چی بود. با گریه می گفت :"بریم کرج،خونه خودمون بخوابیم"!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:48  توسط هانا کوچولو  | 

عکس های جشن تولد

هانا

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانا

هانا

 هانا

یک تولد هانا

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:3  توسط هانا کوچولو  | 

سورپریز هانا
اینم سورپریز هانا:

هانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ایشالا فردا پس از مراسم تولد همه عکس ها رو می ذاریم. نمی دونید هانا چه قشقرقی راه انداخته. حسابی لحظه شماری می کنه برای برگزاری مراسم تولد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:44  توسط هانا کوچولو  |